324. این روزها
چند روزه مهد میبرمت ... 1-2 ساعت در روز و خودمم میشینم اونجا به کتاب خوندن :) خاله مربی رو دوست داری و با نی نی ها بازی میکنی اساسی ولی خوب حسابی جیغ هم میزنی ... یکی هم اینکه نوبتی سوار اسباب بازی شدن رو بلد نیستی :)
3 شب پیش بردمت حموم یه لحظه دیدم جیغ میکشی که فهمیدم اسپری لکه بر لباس رو زدی تو چشمت :( سریع با اب فراوون شستم در همین حین روش رو هم خوندم که نوشته بود با اب بشویید ... بعد زنگ زدم اورژانس اونا هم گفتن کارم درست بوده و بعد زنگ زدم به دکتر خاله فرناز اونم گفت مهم نیست ولی در آخر بردمت لبافی نژاد که اونا هم چک کردن و گفتن مشکلی نیست شکر خدا :* آخه فضولچه تو به اون چیکار داشتی ؟؟؟
کلماتی که میگی خیلی بانمک شده ... بابا بهت آب میده بعد میگه حله ؟ تو هم میگی حده :*
دیشب بوست کردم و گفتم آخیییییییییییییییییییییی و تو یهو گفتی ششششششششششش :***
بهت میگم اسمت چیه ؟ میگی آماتی :*
صبح از خواب پامیشی میگی خاله ... نی نی ... می می :) اونجا یه ماشین شارژیه که تو میری اونجا بچه های دیگه رو میشونی توش و هلشون میدی ! خوب مادر کمرت درد میگیره !
زنگ در رو که میزنن میدویی میگی بابا و من دلم کباب میشه :(
امشب میگفتی بابا ... گفتم بابا خوابه ... رفتی تو اتاقمون رو نگاه کردی و هی میگفتی بابا :(( خوب خدا آخه این چه وضعیه ؟؟؟ بچه م گناه داره :(
دیشب میخواستی بخوابی تلویزیون روشن بود و با جدیت گفتی آموش :*
پایین و بادا و بگل و خیلی چیزای دیگه رو بانمک ادا میکنی فدای اون شکلت :*
فعلا همینا یادمه !


324. این روزها
